مرثیه ای برای یک رویا

عبور یعنی لحظه هایی که میروی...سالهایی که می مانم

 

 

 

من این روزا یه حال دیگه ای دارم

جهان من لباس تازه میپوشه

من و تو دیگه تنها نیستیم چون که

خدا با ما نشسته چای مینوشه......

 

نوشته شده در ۱۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط unknown نظرات () |

شبه. سرده. بارون میاد.
من مستم. داغونم، خیسم.

دست تو جیب پالتو دارم تند تند میرم سمت خونه که می بینمش.
موجود مفلوکِ مریض و آب کشیده.
سگ، حتی وقتی سالم و سیر و خوشحاله،‌ یک نگاه ملتمس و پر نیاز داره. انگار همه خوشبختی زندگیش رو کردن تو گاوصندوق و کلیدش رو دادن دست تو. انگار اگه نتونه مهر تو رو جلب کنه، اگه پنج دقیقه بلغزه و توجه تو رو از دست بده، ‌منهای اینکه تو زندگی چقدر سگ بلند قامت و خوش پارس و باهوشیه، زندگیش به لعنت خدا نمیارزه و به عنوان جرج دابلیوِ سگها تو تاریخ ثبت میشه. سگ، وقتی گرسنه گوشه خیابون بی حال افتاده و شر شر بارون روش میریزه، یک نگاهی داره که اشک هر نره خر نتراشیده ریشو رو در میاره.

برمیگردم طرف یک مغازه بیست و چهار ساعته که سر چهار راه قبلی دیده بودم.
- غذای سگ دارید؟
- آره. چه جورش رو میخوای؟
- نمیدونم، من تا حالا سگ نداشتم. ... بهترینش رو بده. گرون ترینش رو.

برمیگردم بالا سرش و قوطی رو باز میکنم میگذارم جلوش. روش رو میکنه اونور.
- بخور خره. همچین چیزی دیگه گیرت نمیاد حالاحالاها.
تو چشمام خیره میشه.
- تو که سگ نگه دار نیستی؟
- هاا؟
- تو. تو که اهل سگ نگه داشتن نیستی؟
- نه. من خودم رو هم شانسی تا الان نگه داشتم.
- ول کن منو، بگذار به بدبختی خودم برسم.
- چی؟ نه ابله. غذا آوردم واست. چیکار داری من سگ نگه دارم یا نه؟ بخور حالش رو ببر.
- نه بیخیال. مرسی، بیخیال ما شو.
شاکی میشم.
-  الاغ، آخه مرگت چیه؟ واسه تو چه فرق میکنه؟!
یک مدت ساکت نگام میکنه.
- ببین، این زندگی کثافت و مزخرف و سگی من الان فقط یک نکته مثبت داره، اونهم اینکه نسبتاً بهش عادت کردم. به این زیر بارون لرزیدن و از بچه مدرسه ای سنگ خوردن و ته مونده غذای گندیده از لای آشغالا پیدا کردن عادت کردم. حالا تو یکهو یک شب سبز میشی، یکم ناز و نوازشم میکنی، یک قوطی غذا درجه یک برام میاری. بعد هم میری دنبال بدبختیت. فکر میکنی بعد که رفتی، من امشب خوابم میبره؟ تا صبح قلبم تند میزنه. میرم تو هزار خیالات که اگه یک در میلیون فردا شب برگردی و اگه یک در میلیارد یک روز صاحبم بشی و ببریم خونه، چجور بهت دل میبندم و چجور واست دم تکون میدم و چجور تا اخرین لحظه عمرم بهت وفادار میمونم . فردا صبح تا شب همین جور دور خودم میچرخم و سعی میکنم حواس خودم رو پرت کنم که یک بند به این ساعتِ شب و اینکه چقدر امکان داره دوباره برگردی فکر نکنم. مزه غذایی که امشب برام آوردی زیر دندونامه و نه گشنمه و نه اگه بود به خودم اجازه میدادم این مزه رو با غذای گندیده تو آشغالا عوض کنم. فردا شب که تو بر نمیگردی. من میمونم، تنها، خیس و گشنه تر از امشب. تو مغزم هزار تا فکر بی معنی تاب میخوره که شاید اگه امشب خودم رو بیشتر لوس میکردم، اگه نیازمندانه تر تو چشات خیره میشدم، اگه پوزم رو به دستات میمالیدم، شاید برمیگشتی. فکر میکنی فردا شب تا صبح خوابم میبره؟ فکر میکنی روز بعدش غذا از گلوم پایین میره و شب بعدش خوابم میبره؟‌ دو هفته تموم بی خوابی میکشم. دو هفته تموم حسرت تک تک کارایی که امشب میتونستم بکنم که شانس برگشتن تورو بیشتر کنه رو میخورم. دو هفته گرسنگی میکشم که مزه این قوطی صاب مرده از دهنم در نیاد. دو هفته داغون میشدم، تا بعد دوباره یواش یواش عادت میکنم به نبودن تو و به زندگی سگی خودم، گشنه و خیس و تنها وسط خیابون. تو که سگ نگه دار نیستی. بیخیال ما شو.
- باشه.

راه میافتم طرف خونه. سر راه قوطی غذا رو میندازم تو جوب.

نوشته شده در ۱٠ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط unknown نظرات () |

اگر که درد از این گریه تا عصب برسد .............
.
.
.
.
.
.
کسی نمیاید،نه کسی نمیاید



طعم گس تو

نفسهایم را می کشم روی گردن بلند و کشیده ات و می بوسمش.نگاه می کنم به چشمهای همیشه بسته ات که سایه ای تیره پشت پلکهایشان را پوشانده.یک دستم را از پشت کمرت می اورم می کشم روی پوست سرد و مرطوب صورتت تا تمام خطوط چهره ات را به خاطر داشته باشم.می کشم روی لبهایت...و می بوسمشان....می خوابانمت روی زمین..آخ که نمی دانی چه دردی است لمس نکردن کسی که دیوانه وار دوستش داری...بازویم را می اندازم روی سینه های برهنه ات.فکرش را هم نمی کردم که سینه هایت این شکلی باشند...به نفس نفس می افتم ..به نفس نفس می افتیم.....موهای ژولیده ات را چنگ می زنم... و تو با چشمان بسته هنوز نگاهم می کنی و نمی فهمی که چه دردی است نداشتن آغوشت....شهوت بخار می شود از دهانم می زند بیرون ...از زبانم که دارد برای پیدا کردن ذره ای گرما تمام بدنت را می جوید...موهایت لای انگشتهایم ،زیر ناخن هایم می ماند....

کمی کنار هم دراز می کشیم به اسمان نگاه می کنیم.به آسمانی که دیگر اهمیتی ندارد که ستاره داشته باشد یا نه...ابر داشته باشد یا نه..باران ازش بیاید یا نه....می گویم سیگار می کشی؟جواب نمی دهی....پارچه سفید را دوباره می کشم روی تمام بدنت...لباسهایم را می پوشم.لبهایت را می بوسم می گذارمت همانجا که بودی.....بعد خاک می ریزم....خاک می ریزم.....خاک می ریزم...خاک می ریزم....آخ که چه دردی است لمس نکردن آغوش کسی که بیشتر از همه دوستش داشته ای...موهایت لای انگشتهایم،زیر ناخنهایم هنوز مانده...و طعم گس همیشگی بدنت زیر زبانم...



مکتوب شد در ساعت درد..

نوشته شده در ٢۳ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط unknown نظرات () |

من اینجا بس دلم تنگ است ......

 

دلم گرفته به یاد تو و غروبی که

        شروع شد همه ی روزهای خوبی که ...

 تفکریست که در من فرود می آید

           که سوخته ست کسی،بوی دود میاید         

((سید مهدی موسوی))

 

از لحظه‌ای که از پنجرة عقب ماشین آخرین نگاه رو تو چشاش میکنی، میدونی که دیگه نمیبینیش. ماشین تو کوچة سرازیری پایین میره و قامت عزیزترین آدم تو کل دنیا کوچیک میشه و کوچیک میشه...اونقدر که دیگه چیزی ازش دیده نمیشه و تو با وجود اینکه خوب میدونی که دیگه نخواهی دیدش، به خودت دروغ میگی... با تمام وجود به خودت دروغ میگی..که این خداحافظی ابدی نیست.. که شاید اگه خدایی اون بالا تو آسمون باشه.. و شاید اگه اون خدا ذره‌ای براش مهم باشه که دو تا آدم ناچیز تو کرة زمین یک جایی وسط کهکشان راه‌شیری وسط میلیاردها میلیارد کهکشان دیگه واقعاٌ همدیگه رو دوست دارن...شاید اون خدا معجزه بلد باشه... شاید اون خدا واسه خاطر این دو تا آدم معجزه کنه... به خودت دروغ میگی.

راه دیگه‌ای نداری... این موجود لعنتی که هر لحظه که ماشین جلوتر میره، قامتش توشیشة عقب ماشین ریزتر و ریزتر میشه.. تنها کسیه که تو کل این کرة خاکی حرفاتو میفهمه... بدون اینکه یک کلمه حرف بزنی میدونه کی سرحالی و کی داغونی... این لعنتی تنها کسیه که تو کل دنیا از موسیقی تا ادبیات... از فلسفه تا سیاست، از مذهب تا سکس، باهاش تفاهم مطلق داری... این لعنتی همونیه که بهت یاد داد که همة مردم دنیا یک مشت آدم عوضی و از خود راضی و متعصب نیستن... که تو این آدما هم پیدا میشه کسی که قدرتو تو این دنیا احساس پوچی و حماقت میکنه... ...و حالا این موجود لعنتی که فقط برای بقا با همة وجود بهش نیاز داری، داره تو پنجرة عقب ماشین ناپدید میشه و میدونی که دیگه نمیبینش... و تو به خودت دروغ میگی...

خوب میدونی که با هر قدم که تو راه جدیدت جلو میری، تو هرلحظه که تو، تودنیای جدید خودت سعی میکنی راه بقا رو پیدا کنی و اون تو دنیای خودش؛ یک آجر به دیواری که داره بینتون کشیده میشه اضافه میشه. خوب میدونی که اگه بزنه و روزی روزگاری هفت-هشت سال دیگه همدیگه رو یک جای دنیا پیدا کنید، دیگه نه تو اون مسافر بغض آلود صندلی عقب ماشینی و نه اون رفیق اشکالود بالای کوچة سرازیری... نه اینکه از عشقتون به هم ذره‌ای کم بشه... نه اینکه احساستون به هم عوض بشه... ولی دنیاهاتون عوض میشه: ترسهاتون، خوشیهاتون، آرزوهاتون، علافی‌های پنح شنبه‌هاتون... اون چیز مطلقاٌ زیبایی که بینتون بود، دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه... میشه راجع به خاطراتش حرف زد... میشه بخاطرش همدیگه رو دوست داشت... ولی دیگه نمیشه تجربش کرد... اون تفاهم مطلق تو گذشته مرده و دفن شده و چیزیکه تو با همة وجود بهش چنگ زدی، جسد پوسیده خاطراتشه...

.

.

.

...
و تو هنوز به خودت دروغ میگی... که شاید اون بالا تو آسمون خدایی باشه.. که شاید اون خدا معجزه بلد باشه...

 




درد


درد را از هر طرف که بخوانی درد است ...بیهوده به دنبال راه میان بر نباش.

.

.

نه شال پشمی یی که به سر بسته بود و نه پالتوی بلندی که به تن داشت و نه جوراب کلفتی که بر پای داشت، هیچکدامشان نتوانست جلوی سوز سردی را که به سویش می آمد، بگیرد. ولی در آن سرما چرا کفش کتانی پوشیده بود؟ و چرا هنگامی که از دالان تنگ و تاریکی عبور کرد ندانست در کجاست؟ آیا آن دالان در حوالی ناصرخسرو قرار گرفته بود و یا این که یکی از کوچه های محله هاى لس آنجلس بود؟

هنگامی که وارد خانه ای قدیمی شد، در میان دالان و در داخل حیاط دید بیمارانی را که همه به کمک چوبدستی راه میرفتند. بی اعتنا به آنان، در اتاق انتظار روی نیمکتی نشست. در یک طرفش زنی با چادرنماز کهنه اى نشسته بود که پسر بچه ای با پاهای باندپیچی شده را در بغل داشت. در سمت دیگرش پیرمردی که چوب های زیربغلش را کنار دستش گذاشته بود. همه انگار مدتی دراز چشم به راه مانده بودند ولی سرانجام از درگاه روبه رو منشی وارد شد و بیماری را به اتاق بغلی که به نظر میرسید اتاق معاینه باشد راهنمایی کرد. بیمار از آن در رفت و دیگر برنگشت. چرا هر کسی به داخل آن درگاه پای گذاشت دیگر از آن بیرون نیامد؟ آیا در خروجی، دری دیگر بود؟ یعنی دری بود که از اتاق معاینه یکراست به حیاط راه داشت؟ راستی چرا در آن روز سرد کفش کتانی پوشیده بود؟

ـ «نوبت شماست! با من بیایید!» صدای مرد بلندقدی بود که روبه رویش ایستاده بود و او را صدا میکرد. ساکت به دنبال مرد به راه افتاد و به آن اتاق دیگر رفت. سپس مرد منشی او را با دکتر تنها گذاشت و از اتاق خارج شد. در سه گوشه ی اتاق معاینه سه میز کار بود و پشت هر میز دکتری نشسته بود.

دکتر عینکی مسنی او را به نام صدا زد:«آقای گودرزى بیایین جلو! خدا بد نده! چطور شده دوباره گذارتون به اینجا افتاده؟ مشکل تون چیه؟

ـ«پام درد میکنه!» و برای گفتن دردش گامی به سوی او برداشت.

ـ«متوجه ام. اینجا کسانی می آن که پاشون درد میکنه. همه شون مریضای خودم هسن! شما چتونه؟ چیکار کردین که پاتون درد میکنه؟!

ـ«من هیچ کاری نکرده ام.

ـ«عجیبه!... نکنه با پاتون را رفتین؟

ـ«بله!

ـ«خب نباس زیاد را رفت. نباس دور رفت،... ببینم نکنه اشکال از کفش تونه؟

ـ«کفش من خیلی راحته.

ـ«بیاین جلوتر تا ببینم!» آهسته به سوی میز مرد مسن رفت.

ـ«ببینم شما توی کفشاتون چی میذارین که باعث پا دردتون میشه؟

ـ«هیچی!

ـ«خوب فکر کنین و راستش رو بگین!

ـ«باور کنین هیچی!

ـ«کفشاتونو در بیارین!

آهسته از همانجایی که خبردار ایستاده بود کفش هایش را از پا درآورد. دکتر مسن را دید که از پشت میزش برخاست و به سوی او آمد. چکش معاینه اعصاب را در یک دستش گرفته بود و با دست دیگرش با چکش بازی میکرد.

یکباره، برای لحظه ای همه چیز خشک شد و از حرکت ایستاد. آن لحظه به برق گرفتگی میمانست. چیزی ناگهان سریع بر روی پایش فرود آمد و سوزش کرخت کننده ای در رگ ها و عصب های پایش دوید. دکتر عینکی با آرامشی وصف نشدنی آهسته خم شد و لنگه کفش کتانی او را در دست گرفت و به داخل آن نگریست.

ـ«دیدین دروغ میگفتین. شما به ما گفتین توی کفش تون هیچی نمیذارین در حالی که شماتوی کفشاتون پاهاتون رو قایم میکنین!» و سپس کفش را آرام بر زمین گذاشت.

«حالا مشکل تون چیه؟

باز با لحنی روانشناسانه ادامه داد:چی حس میکنین؟

ـ«د... درد!

ـ«به نظر من شما... نباس حس کنین، شما اصن نباس را برین!» به سمت میزش برگشت و برایش نسخه ای نوشت«شما برای مدتی بایس با چوبدستی و بدون کفش را برین!

هنوز از شدت ضربه نخستین گیج بود که صدای دکتر جوانتر را شنید:«ناراحتی دیگه ای ندارین؟

ـ«اِ... چشمم

ـ«چشم تون چی؟ صدای دکتر جوانتر بود که از پشت میزش برخاسته بود و به سویش می آمد.

ـ«چشمم درد میکنه.

ـ«از عینک تونه!

ـ«از عینکم نیس!

ـ«شما دکترین یا من؟ بدینش به من تا ببینم! بهتون میگم عینکتون رو عوض کنین! اصن به نظر من کمتر مطالعه کنین!

ـ«ولی عینک من نواِ. نمره اش عوض نشده!

ـ«آقای گودرزى شما اصن لازم نیس مطالعه کنین تا این بلا رو سر چشِ خودتون بیارین!» عینکش را دیگر پس نداد.

ـ«حالا اینو بزنین به چشم تون!» به جایش عینک سیاهی را به او داد.

چرا دیگر عینکش را به او پس نداد؟

 «ولی با این عینک من هیچ جا رو نمیبینم.

ـ«بهتر! اصن چش میخوای چیکار کنی؟!

صدای دکتر سوم را از گوشه دیگر اتاق شنید. صدا به سوی او نزدیک میشد.«دیگه مشکلی ندارین؟» بوی ادکلن آزارویی را در نزدیکی خود تشخیص داد. به سوی جایی که صدا از آنجا آمده بود نگریست و چیزی نگفت.

ـ«چرا ساکتی؟ خوب فکر کن!

ـ«اِ... دستم

ـ«دستت؟ دستت چی؟

ـ«دستم درد میکنه.

ـ«برای چی؟

ـ«نمیدونم. شاید از کار زیاد...

ـ«ببینین اینجا ما«شاید» و «اگر» و «ولی» نداریم... خب حالا بیارینش جلو تا ببینم!»، چشمانش را سیاهی عینک فرا گرفته بود ولی آهسته دستانش را به سوی صدا دراز کرد. دستانش در هوا بود که ناگهان صدای فرود آمدن چیزی را شنید و سوزش غریبی در کف دستانش نشست که پخش شد و سپس خود را به مچ و آرنج رسانید.

ـ«چیزی حس میکنین؟

ـ«بله.

ـ«آقای گودرزى مشکل شما اینه که زیادی حس میکنین! شما نبایس تا این حد حساسیت نشون بدین!

صدا با خونسردی از او دور شد و به سوی میز رفت و کمی بعد فرود آمد و به جایش خش خش قلمی بر روی کاغذ برخاست. ولی نه، تنها یک صدا نبود بلکه صدای قلم هایی بود که بر کاغذهایی میدویدند. ناگهان صدای هر سه را شنید.«اینم نسخه تون! خب آقای گودرزى برا امروز کافیه!» و صدای دکتر مسن تر را شنید که مرد منشی را صدا میزد. «نفر بعدی!

توانش را نداشت که برخیزد و کورمال کورمال از آن مکان تنگ و تاریک خارج شود و خود را به خیابانی برساند و یا حتی از جایش تکان بخورد. خواست خود را به خیابان ناصرخسرو و یا محله هاى لس آنجلس؟! برساند و تاکسی نارنجی و یا مترویی سوار شود و خود را به خانه ای برساند ولی هزاران مورچه یخزده در میان رگ ها و استخوان هایش میلولیدند و او را نیش میزدند. جز جنبش چند سایه در اطرافش چشمانش دیگر هیچ چیز را ندید.

ـ«گفتیم نوبت شما تموم شده! میتونین برین!» صدای فریاد دکتر مسن تر بود که میشنید. خواست برخیزد و اگر شده یک گام و فقط یک گام به سوی در بردارد ولی پاهایش دیگر هیچ چیز را حس نمیکرد. انگار با هر جنبشی به پایش، سنگینی تخته سنگی ناپیدا و بسته شده به قوزک پای را با خود میکشد. خواست حرکتی هر چند کوچک و مختصر داشته باشد تا نشان دهد که هنوز زنده است و هنوز نفس میکشد. خواست ولی نتوانست. پس دیگر نجنبید و دیگر چیزی جز لرز و سرما را حس نکرد.

 

 

 


نوشته شده در ۱۳ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط unknown نظرات () |

گوشه کی بود یا بهتره بگیم آقایه گوشه کی بود ؟
آقایه گوشه یه آدم معمولی بود ، آقایه گوشه هیچ خصوصیت خاصی نداشت که اونو از دیگرون متمایز بکنه
یکی بود مثل من ، مثل تو ، هیچ چیزی خاصی هم که بشه بهش استدلال کرد و گفت که گوشه آدم متفاوتیه و با ما فرق میکنه تو وجودش نبود ، یعنی داشت ، ولی مهم نبود ، راستشو بخوای همه ما بلاخره یه هنری برای خودمون داریم یا کاری هست که اینقدر خوب انجام بدیم که توی دنیا کسی نتونه رو دستمون بلند بشه و اون کار رو به اون خوبی انجام بده


ولی خب میدونی ، شانسیه
بسته به بخت و اقبالت اون هنر یا کاری که بلدی شاید بین ملت صاحب ارزش باشه ، شایدم نباشه


ممکنه وقتی به دنیا میای این قابلیت رو داشته باشی که پاهات رو سریع حرکت بدی و اسمت روز تولد اسم همون کسی باشه که بیست سال بعد رکورد دار دو صد متر میشه و آیندش میشه پول و ماشین و شهرت و ... الی آخر


یا نه ممکنه بتونی دستات رو خیلی سریع و بی وقفه تکون بدی و روز تولدت صدات کنن "آقایه گوشه" که شاید بیست سال بعد که هیچ دویست سال بعد هم هیچی نشی ، هیچ کس هم باخبر نشه چی بودی و کی بودی و با دستات چه کاری میتونستی انجام بدی


آقایه گوشه آدم بدی نبود ، آدم مطلقا خوبی هم نبود ،آقای گوشه یه آدم معمولی بود
آقایه " گوشه " گوشه گیر نبود ، به جاش آدم گرم و خوش مشربی بود ، اما گوشه گیر نبود
چرا فکر کردی " گوش چپ" بازی میکرد ؟ اتفاقا فوتبال هم بازی میکرد ، اما هر چی بود " گوش چپ" بازی نمیکرد ،" گــُلر" بود ، تو دروازه که وا میستاد و همین جوری تند تند دستاش رو تکون میداد، توپ اگه دور و بر دستاش میومد هیچ کدوم ردخور نداشت ، همه " دنگ دونگ" میخورد به دستاش و میرفت بیرون ، اما موضوع این بود که توپ ها همش دور و بر دستاش نمیومد ، خیلیاش میرفت اون گوشه موشه ها ، اونجا ها که آقایه گوشه نبود


یه روز به خودش گفت فوتبال هم شد ورزش؟ اصلا میرم دنبال شنا
اما یادش نبود که از آب میترسه ، حیوونی شناگر هم نشد


اما نا امید نشد ، یه تیکه کاغذ داشت که روش آرزو هاش رو نوشته بود
بعضی وقتا به کاغذ نگاه میکرد و میگفت: هوم با این دست ها به همشون میرسم
میخواست از دستاش امید بسازه
هر کاری کرد ، اما نشد


بازم نشد
بازم نشد
لعنتی بازم نشد


با خودش نشست و فکر کرد ، دید هر کاری کرد نشد
"میتونم دستام رو تند تند تکون بدم ، اما چه فایده ؟"
لحظه سختی بود
آقایه گوشه قبول کرد یه آدم معمولیه ، یه آدم معمولی مثل بقیه ، مثل بقیه آدم معمولی ها ،مثل آدم هایی که هر روز توی یک خیابون بلند بدون اینکه توجه کسی رو به خودشون جلب کنند از کنار هم رد میشند و مبدا رو به مقصد میچسبونند
پس ، رفت و یه آدم معمولی شد ، رفت و شد کارمند یه اداره معمولی مثل " اداره مالیه "
صبح زود از خواب پا میشد و میرفت سر کار ، شب خسته و درمونده میرسید خونه
مثل یه آدم معمولی‌، کار ، خواب ، نهار ، شام ، نه هیجانی ، نه لحظه خاصی که وقت ناخوشی بهش فکر کنه وسر ذوق بیارتش ، هیچی که هیچی
انقدر تو این زندگیه معمولی فرو رفته بود که دیگه دست هاش رو فراموش کرده بود ،دست های استثنایی اش رو فراموش کرده بود
حالا آقایه گوشه با دستاش فقط کارایه معمولی میکرد
تو " اداره مالیه" با دستاش پولایه مردم رو میشمرد ، با دستاش لیست بدهکارا رو مینوشت ، دستاش رو سیاه میکرد تا تویه استامپ جوهر بریزه ، با دستاش هیچ کار خاصی نمیکرد ، با دستاش همون کارایی رو میکرد که هر آدم معمولیه دیگه ای هم میتونست انجام بده ، بین خودمون بمونه خیلی هم دست پا چلفتی بود


تا یه روزخدا که آقایه "گوشه" درست گوشه یک پارک نشسته بود و داشت با سال های رفته و سالهای مونده عمرش بازی اعداد میکرد ناگهان به یه نتیجه عجیبی رسید :
" ای وای دیگه چیزی به آخرش نمونده "


یعنی باید بقیه عمرم رو اینجوری بگذرونم؟
تا چند سال دیگه باید هر روز صبح وسط پیاده رو رو بگیرم و برم ؟
تا چند سال باید این شغل مزخرف رو ادامه بدم؟
هر روز صبح راس ساعت شیش از خواب بلند شم ، برم اداره مالیه کارت ورود بزنم بعد یه راست برم پشت میزم کهنه ام که درست وسط سالن بزرگه اداره است و روش نوشته ، میز "آقایه گوشه" بشینم و با یه عده ارباب رجوع بی شعور که انگار پول مالیات رو از گوشت تنشون میکنن چک و چونه بزنم ، شب هم بعد چهار ساعت اضافه کاری واسه شندر غاز پول سیاه ، خسته و مونده بیام خونه و کپه مرگم و بزارم و از فردا آش همین و کاسه همین
تا چند سال؟
واقعا اینه زندگی من؟
گردنش از نامیدی کج شده بود ، تو فکر زندگی لجنش داشت غرق میشد که یهو چشمش افتاد به دست هاش ، دست هایی که خیلی معمولی رویه همدیگه جا خوش کرده بودند
یهو داد زد دستام دستام
ولی یاد اون زمونا افتاد ، اون زمونا که با امید هر دری رو میزد
یاد لیست آرزو ها افتاد ، همیشه همراهش بود ، از جیب کتش کاغذ روبیرون اورد و نگاهش کرد ، کاغذ بعد از این همه سال حسابی زرد و کهنه و تیکه پاره شده بود اما بیشتر سطر هاش قابل خوندن بود
پیش خودش گفت " یه بار دیگه ؟ "
"یه بار دیگه"
دستاش رو بازکرد و شروع کرد به تکون دادنشون ، با بیشترین سرعتی که میتونست دستاش رو تکون داد ، چشماش رو بسته بود ، چند سالی بود که دستاش رو تکون نداده بود ، حس میکرد آزاد شده ، سبک شده


چشماشو باز کرد ، چیزی که میدید رو باور نمیکرد ، چشماش رو به هم فشار داد ، شاید یه خوابه ، اما خواب نبود


یه روز تو یه گوشه از این دنیای ِ بزرگ ، تو گوشه یه شهر شلوغ ، گوشه یه پارک قشنگ ، گوشه یه نیمکت سبز ، آقایه گوشه پرواز کرد
اونم با دستاش


.
.
.
.
.

پسر ایستاده بود و وانمود میکرد که غروب خورشید رو نگاه میکنه ، ساکت بود ، حرفی نمیزد ، گذاشتم تو حال و هوای خودش باشه ، صورتشو ازم پنهان کرده بود

غروب زیبایی بود

چند دقیقه ای گذشت ، پسر حالا درست کنارم نشسته بود ، به راحتی میتونستم به سمت عقب بکِشم اش، هیکل نحیفی داشت ، از پسش بر میومدم ، کافی بود چند دقیقه ای مهارش کنم و داد و هوار راه بندازم تا بقیه برسند ، ولی فایده ای نداشت ، باید جوری روش تاثیر میذاشتم که برای همیشه از این کار منصرف بشه ، فکر کنم داستانم تاثیر خودشو گذاشته بود ، داشت بهش فکر میکرد ، شاید هم چشماش پر از اشک شده بود


صورتشو برگردوند طرفم ، لعنتی ، خبری از اشک نبود ، صورتش از لحظه اول که دیدمش بر افروخته تر شده بود


پسر به حرف اومد : آقایه ...خنده داره من حتی اسمت رو هم نمیدونم ،حتی نمیدونم یهو از کجا پیدات شد ،اون هم اینجا ، حالا اسمت هر چی که هست ، این قصه ها این داستان ها ی مثلا قشنگ که آخرش به یه پیام اخلاقیه تکون دهنده ختم میشه و باهاش میخواند امید رو به زور تو رگ های آدم دو پا تزریق کنند همش از دم چرته ، مسخره است ، مخصوصا داستان تو ، رسیدن به آرزوها ،ببخش که اینو میگم ولی واقعا احمقانه است ، پی گیر هم که بشی میبینی نویسنده اش یکی از همین غربتی هایه کَـلاشه که حتی محض رضای خدا به یک خط از نوشته هاش هم اعتقاد نداره یا شاید برای یه مجله زرد مزخرف نوشته شده که به درد شیشه پاک کردن هم نمیخوره ، یا در بهترین حالتش میتونی نویسنده نامید و مغمومش رو در حال دست و پا زدن تو یک مشت کثافت پیدا کنی ، نویسنده ای که از امید مینویسه ، از چیزی که نداره ، از آرزو هاش ، حالا تو با این قصه ات میخوای منو ...اصلا ولش کن این حرف ها رو ، تو تلاش خودتو کردی ولی موفق نشدی ، امیدوارم به آرزو هات برسی ، امیدوارم عاقبتت مثل من نشه

با خودم گفتم " لعنتی منصرف نشده ، هر جور که شده باید جلوشو بگیرم"

اما دیر شده بود ، دیر جنبیدم ، خودشو پرت کرد پایین
فقط تونستم سقوطش رو دنبال کنم و صدای خفیف برخوردش با زمین ...

عصبی شدم ، داشتم دیوونه میشدم ، باور کردنی نبود ، آخه یکی نیست بگه " گوشه ، مگه تو روانپزشکی ؟ "


لعنتی ، دیگه در حال پرواز به لبه پشت بوم ها نگاه نمی کنم

نوشته شده در ٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط unknown نظرات () |

چی می شد اگه یه بار می گفتی آخ؟چی می شد اگر چشمهاتو باز می کردی بهم می گفتی که دردت گرفته؟چی می شد اگر اون نگاهو از من دریغ نمی کردی؟چرا آخه؟این همه خون برای این ریخته نشد که آخرش این بشه...به خاطر این ریخته نشد که الان تو زیر خروار ها خاک ،مثله مثله شده خوابیده باشی و کرمها همدمت باشن و من منتظر فردا صبح باشم..منتظر آخرین صبح زندگیم ...که با طناب دار گره خورده....

یادته؟یادته مستی و نئشگی شراب رفت زیر پوستمون؟یادته نفهمیدیم چی شد؟یادته؟
نمی خواستی کتلت کتلت بشی|..منم نمی خواستم کتلت کتلتت کنم...یادته؟؟تو که می دونی ....دیگه چطور باید بهت می گفتم که دوست دارم؟دیگه چجوری می خواستی بفهمی که دوستت دارم؟خودت مطمئن نبو دی!!...که اگه بودی وقتی انگشت کوچیکت رفت زیر تیزی چاقو می فهمیدی..خودت بودی که شک داشتی...انقدر احمق بودی که فکر می کردی اگه تیکه تیکه بشی ،منو عذاب می دی...فکر می کردی اگه اون چشمهارو ببندی دیگه من وجود ندارم...

درست فهمیده بودی...اگه نبود اون چشمها الان من هم نبودم...انقدر زرنگ بودم که چشمهاتو برای خودم نگه دارم..نگه دارم که همیشه بهشون خیره بشم...نگه دارمشون که آخرین آرزویی داشته باشم روی طناب دار...نگه دارمشون که اون آخرین نئشگی شراب رو همیشه برای خودم نگه دارم.برای خود خودم....

..............



کجا خاکت کردن بیچاره؟میون همه آدمهایی که نگاهشون هیچی نداره؟میون همه کسایی که مردن که فقط مرده باشن؟بیچاره....کی شستت؟تونستن بشورنت بیچاره؟زیر چند خروار خاک مدفونی؟همه که مثل من عاشق نیستن..همه مثل من نیستن که فقط یه ذره خاک ،اونم خاک بارور باغچه رو بریزن روت..خاکی که خودش زندست..خاکی که نمی ره توی ریه هات..خاکی که خفت نمی کنه...

...........

از همون اول نباید می دیدمت...نباید می گذاشتم اون چشمها توی چشمهام نگاه کنن.خودت خواستی که بمیری..خودت خواستی..باور کن اگه امروز صبح دارم نمی زدند بهت قول می دادم آخر هر هفته بیام سر قبرت برات یه گل سرخ بیارم...بیام سر قبرت با چشمهای سیال خودت..سیال و مدهوش در حجم الکل...اینها چه می فهمند که ِآدمها چرا می میرنند...

...................

به همون چشمهات قسم که نمی ترسم از این طناب سفت و زمخت..اگر می خواستم بترسم از بی احساسی چشمانت می ترسیدم..این آخر ها را می گویم...جوری نگاهم می کردی انگار هیچ نیستم...دروغ های دهان را نمی فهمیدم ..اما چشمانت جز راست گفتن چیز دیگری بلد نبودند...به همان چشمهایت قسم که این صبح می خواهد مرا زجر کش کند از نبودنت...از نبودن نگاهت...حتی میان شیشه االکل....چرا خورشید بالا نمی آید؟؟؟؟چرا این آخرین نفسها، چشمانت را به من بازپس نمی دهند؟


............................



طناب را به مانند دستان تو یافتم....چهار پایه را به مانند وجودت...که نگاهم می داشت....زنده شده ای باز؟نگاهم می کنی باز؟در آعوشم می گیری باز؟از همان آغاز می دانستم که دستانت تباه می کنند ...خجسته باد این تباهی....

در میان دستان و وجودت می رقصم...

.........

رضا را به جرم قتل مریم دار زدند...برف می آمد.چتر ها همه سیاه بودند...چشمان مریم به من ارث رسید....زیر ساختمانی بلند بلند...۲۴ طبقه...

تنهای تنها رد شدم....!

 

نوشته شده در ٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط unknown نظرات () |

وقتی رسیدم که دیگر آخرین بسته کوچک انگشتهاشو گذاشته بودم زیر خاک.پر بود از پلاستیک های کوچک سیاه که مثل دلمه تو قابلمه کنار هم چیده شده بودند.نبودم که اینجوری شد!

درست یادم نیست ولی اول پاهاش را گذاشتم تو پلاستیک آخر آخر هم انگشتهاش.شاید انگشتهاش تکان خوردند.درست یادم نمانده.همه را به ترتیب گذاشتم کنار هم.بعد با اون بیلچه زنگ زدهه خاک ریختم روشون.شاید یک کیسه یا چندتاشون هنوز تکان می خوردند.گودال که پر شد آب گرفتم به همه جا.خون لخته شده که به این راحتی ها پاک نمی شه.سر تا پام شده بود قرمز.یک قرمزی که هم منو یاد لبهاش می انداخت هم بوی همیشگی بدنش و شراب را با هم داشت.خودش گفت بدنم مال تو!گفت هر کاری می خوای باهاش بکن.

گفتم:کتلت کتلتت می کنم ها!

گفت:بکن!

یک نگاه بهم کرد و رفت تو حمام.دوش گرفت!انگار بخواد غسل کنه.اومد بیرون.حوله دور بدنش پیچیده بود.سرخی همیشگی ماتیک روی لبهاش نبود.

گفت:نامرده هرکی سر حرفش واینسته!رفتم تو آشپزخانه.هی تو دلم می گفتم ای کاش بی خیال بشه.می دونستم که این کارو می کنم.می دونستم که اونم کوتاه نمی یاد.ای کاش بی خیال می شد....داشتم با چاقوها بازی بازی می کردم که اومد تو.

گفت:یه لیوان بزنیم بعد؟

گفتم:بزنیم!
یک لیوان برای خودش ریخت یک لیوانم گذاشت جلوی من.شراب نمی دونم چند صد ساله .نفهمیدم از کجا گیر آورده بود.گرم گرم.

گفت:به سلامتی.

گفتم:سلامتی.

تا وسط لیوان رفته بودم بالا که یهو خندم گرفت.پرید تو گلوم.سلامتی!اونم خندید.تو چشمهام اشک جمع شده بود.

گفت:دلت نمیاد ها!

تو دلم گفتم لیاقتت همینه!

گفتم:پرید تو گلوم.مزخرف نگو.

بقیشو یک ضرب رفتم بالا.

گفت:بریزم؟
گفتم:بریز!

مزه گس آخر بطری هنوز زیر زبونمه.کرخت شده بودیم.چشمهاش خیلی قشنگ شده بود.نگاهش...داشت یادم می رفت که یهو گفت:سر حرفت هستی؟باید می گفتم آره.

گفتم:آره.

گفت:پس یالا!

رفت سر وقت چاقوها.انگار بخواد برای خانه بختش جهیزیه بخره.یکی یکی وراندازشون کرد.از دسته تا تیغه.بعدم پشتشونو نگاه می کرد.تیغه همشونو امتحان کرد.رو بازوش،بازوی راستش.الان می شه هفتمین کیسه از بالا.می کشیدشون رو بازوش.پشت سرش یه خط نازک قرمز روی بازوش خالکوبی می شد.چشم ازش ور نمی داشتم.نگاهش خیلی قشنگ شده بود.آخر سر یکی از اون تیغه بلنداشو برداشت.حسابی تیزش کرد

گفت:کارتو راحت می کنه.

می خندید.خندش مثل همیشه یک رنگ سرخ باسمه ای روش نبود.منم می خندیدم.از پشت میز بلند شدم.دست انداختم دور گردن برهنش.گذاشتم رطوبت و حرارتش به دستم رسوخ کنه.انگار داشت باورم می شد که دفعه آخره.بوسیدمش.

گفتم:اینجا که نمی شه.بریم تو حمام.می خوای همه زندگی منو کثیف کنی؟

گفت:نه.دلم نمی یاد.بریم.

رو دست بلندش کردم.چاقو تو دستش بود.دست و پا می زد و بلند می خندید.فکر نکردم که شاید خوشحال نباشه.حتما خوشحال بود!دستم بند بود.در حمامو برام باز کرد.پرید پایین.ایستاد جلوم.صاف صاف تو چشمهام نگاه می کرد.حوله زا از دور بدنش باز کرد.چشمهامو بستم.

گفت:چیه؟می ترسی نتونی؟
گفتم‌‌‌‌‌‌‌‌ )
حرف نزدم.

با اون دستش که خالی بود دستمو گرفت گذاشت رو سینش.مثل همیشه بود.فقط تاپ تاپ قلبشو بهتر می شد حس کرد.همانجور که دستمو چسبیده بود دراز کشید روی سرامیکهای کف حمام.از بالا نگاه می کردی شده بود عین تابلوی نقاشی.یه سرخی محو ،نا واضح، تو رنگ سفید.مجبور شدم پا گنجشکی بشینم کنارش .چاقو را گذاشت تو دستم .فقط از برهنگیش می ترسیدم.

گفتم:از کجا شروع کنم؟

گفت:از هرجا دوست داری.

گفتم:صدات در نمیاد که؟
گفت:نه!خیالت راحت!
دستم رو کشیدم رو صورتش.اینجوری.ببین ببین.همینجوری.انگشتهام یک خرده کمتر از هم باز بودن.پلکهاشو بست.به دستش که رسیدم چاقو را گذاشتم روی انگشت کوچیکش.یک ذره فشار دادم.به صورتش نگاه کردم.دریغ از یک خط که تو چهرش ظاهر بشه.دلم می خواست مثل این مزخرفات چاقو نمی برید...برید.خون زد بیرون.جیکش در نیومد.چشمهاشو هم باز نکرد.روانیم کرد.می خواست من دیگه نگاهشو نبینم!
گفتم:برم سراغ بعدی؟
گفت:کتلت کتلت!حرفم موقوف!

صداشم نلرزید آخه!اگه می لرزید که نمی رفتم سراغ بعدی.

بعدی رو هم بریدم گذاشتم کنار کوچیکه.خون داشت حمام را فرش می کرد.نفهمیدم یهو چی شد که نگاهم گره خورد به شاهرگش.زیر اون پوست زیادی سبز بود.یا شاید...خون...خون....نه. به خاطر خون بود.شاهرگش زیر چاقو تقی صدا کرد و پاره شد.خون فواره زد تو چشمم.نتونستم ببینم چی شد.چشمهام که روش شد دیدم داره جون می ده.گلوش صدا می داد.بدنش تاب بر می داشت به سمت بالا بعد دوباره سنگینی می کرد می افتاد پایین.وحشت کردم.وحشت کردم.چشمهاش هنوز بسته بود.ولی قرمز لباش تازگی داشت،قرمز همیشگی نبود.تند تند شروع کردم به بریدن .خون دیگر با فشار بیرون نمی آمد.بدنش سرد شده بود.از بالا نگاه می کردی شده بود عین تابلوی نقاشی.سرخ سرخ...

همانجور خونی دویدم تو آشپزخانه هر چی کیسه بود آوردم.آخرشم همه جا را کثیف کرد.می خواستم سرشو بزارم تو کیسه بزرگه که چشمم به لبهاش افتاد.رفتم ماتیکشو آوردم کشیدم رو لباش.ماسید.شد خودش.نگاهش چی؟ها؟؟نگاهش؟انگشت کردم زیر حدقه چشمش.عین یک تیله خوش تراش در آمد.سفید سفید...می شد فهمید که چشمهاش سیاه سیاه بوده.گذاشتمشون کنار.بدون نگاه و ماتیک نمی شد.با بیلچه زنگ زدهه زمینو کندم.اول پاهاشو گذاشتم آخر هم انگشتهاشو.درست یادم نیست.شاید یک کیسه یا چندتاشون هنوز تکان می خوردند.داشتم انگشتهاشو می گذاشتم تو گودال که....داشتم انگشتهاشو می گذاشتم تو گودال که رسیدم...

*‌‌‌ * *

تنم خیسه از عرق.پشت ماشبن یه ماتیکه که داره رو صندلی اینور اونور میره.جلوی ماشین هم منم و یه جفت نگاه که توی شیشه الکل تکون می خوره و هرکاری می کنم که تو چشمهام خیره بشن نمی شه.

 

 

 

 

شاید ادامه داشته باشد .. شایدم نه!!

نوشته شده در ٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط unknown نظرات () |

چه فرقی میکنه سر و کله ی این موجود از کجا پیدا شده..

چه فرقی میکنه که چرا داره مینویس..

چه فرقی میکنه که چی واسش مهمه و چی واسش مهم نیست ، به قول دکتر موسوی بزرگوار :

::چیزی مهم نبود و نخواهد بود، وقتی در انتظار ترن باشی::

 

هر چی مینویسه یحتمل خزعبلاتی بیش نیست ، شما زیاد جدی نگیرینش

 

نوشته شده در ٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط unknown نظرات () |

Design By : nightSelect.com