مرثیه ای برای یک رویا

عبور یعنی لحظه هایی که میروی...سالهایی که می مانم

وقتی رسیدم که دیگر آخرین بسته کوچک انگشتهاشو گذاشته بودم زیر خاک.پر بود از پلاستیک های کوچک سیاه که مثل دلمه تو قابلمه کنار هم چیده شده بودند.نبودم که اینجوری شد!

درست یادم نیست ولی اول پاهاش را گذاشتم تو پلاستیک آخر آخر هم انگشتهاش.شاید انگشتهاش تکان خوردند.درست یادم نمانده.همه را به ترتیب گذاشتم کنار هم.بعد با اون بیلچه زنگ زدهه خاک ریختم روشون.شاید یک کیسه یا چندتاشون هنوز تکان می خوردند.گودال که پر شد آب گرفتم به همه جا.خون لخته شده که به این راحتی ها پاک نمی شه.سر تا پام شده بود قرمز.یک قرمزی که هم منو یاد لبهاش می انداخت هم بوی همیشگی بدنش و شراب را با هم داشت.خودش گفت بدنم مال تو!گفت هر کاری می خوای باهاش بکن.

گفتم:کتلت کتلتت می کنم ها!

گفت:بکن!

یک نگاه بهم کرد و رفت تو حمام.دوش گرفت!انگار بخواد غسل کنه.اومد بیرون.حوله دور بدنش پیچیده بود.سرخی همیشگی ماتیک روی لبهاش نبود.

گفت:نامرده هرکی سر حرفش واینسته!رفتم تو آشپزخانه.هی تو دلم می گفتم ای کاش بی خیال بشه.می دونستم که این کارو می کنم.می دونستم که اونم کوتاه نمی یاد.ای کاش بی خیال می شد....داشتم با چاقوها بازی بازی می کردم که اومد تو.

گفت:یه لیوان بزنیم بعد؟

گفتم:بزنیم!
یک لیوان برای خودش ریخت یک لیوانم گذاشت جلوی من.شراب نمی دونم چند صد ساله .نفهمیدم از کجا گیر آورده بود.گرم گرم.

گفت:به سلامتی.

گفتم:سلامتی.

تا وسط لیوان رفته بودم بالا که یهو خندم گرفت.پرید تو گلوم.سلامتی!اونم خندید.تو چشمهام اشک جمع شده بود.

گفت:دلت نمیاد ها!

تو دلم گفتم لیاقتت همینه!

گفتم:پرید تو گلوم.مزخرف نگو.

بقیشو یک ضرب رفتم بالا.

گفت:بریزم؟
گفتم:بریز!

مزه گس آخر بطری هنوز زیر زبونمه.کرخت شده بودیم.چشمهاش خیلی قشنگ شده بود.نگاهش...داشت یادم می رفت که یهو گفت:سر حرفت هستی؟باید می گفتم آره.

گفتم:آره.

گفت:پس یالا!

رفت سر وقت چاقوها.انگار بخواد برای خانه بختش جهیزیه بخره.یکی یکی وراندازشون کرد.از دسته تا تیغه.بعدم پشتشونو نگاه می کرد.تیغه همشونو امتحان کرد.رو بازوش،بازوی راستش.الان می شه هفتمین کیسه از بالا.می کشیدشون رو بازوش.پشت سرش یه خط نازک قرمز روی بازوش خالکوبی می شد.چشم ازش ور نمی داشتم.نگاهش خیلی قشنگ شده بود.آخر سر یکی از اون تیغه بلنداشو برداشت.حسابی تیزش کرد

گفت:کارتو راحت می کنه.

می خندید.خندش مثل همیشه یک رنگ سرخ باسمه ای روش نبود.منم می خندیدم.از پشت میز بلند شدم.دست انداختم دور گردن برهنش.گذاشتم رطوبت و حرارتش به دستم رسوخ کنه.انگار داشت باورم می شد که دفعه آخره.بوسیدمش.

گفتم:اینجا که نمی شه.بریم تو حمام.می خوای همه زندگی منو کثیف کنی؟

گفت:نه.دلم نمی یاد.بریم.

رو دست بلندش کردم.چاقو تو دستش بود.دست و پا می زد و بلند می خندید.فکر نکردم که شاید خوشحال نباشه.حتما خوشحال بود!دستم بند بود.در حمامو برام باز کرد.پرید پایین.ایستاد جلوم.صاف صاف تو چشمهام نگاه می کرد.حوله زا از دور بدنش باز کرد.چشمهامو بستم.

گفت:چیه؟می ترسی نتونی؟
گفتم‌‌‌‌‌‌‌‌ )
حرف نزدم.

با اون دستش که خالی بود دستمو گرفت گذاشت رو سینش.مثل همیشه بود.فقط تاپ تاپ قلبشو بهتر می شد حس کرد.همانجور که دستمو چسبیده بود دراز کشید روی سرامیکهای کف حمام.از بالا نگاه می کردی شده بود عین تابلوی نقاشی.یه سرخی محو ،نا واضح، تو رنگ سفید.مجبور شدم پا گنجشکی بشینم کنارش .چاقو را گذاشت تو دستم .فقط از برهنگیش می ترسیدم.

گفتم:از کجا شروع کنم؟

گفت:از هرجا دوست داری.

گفتم:صدات در نمیاد که؟
گفت:نه!خیالت راحت!
دستم رو کشیدم رو صورتش.اینجوری.ببین ببین.همینجوری.انگشتهام یک خرده کمتر از هم باز بودن.پلکهاشو بست.به دستش که رسیدم چاقو را گذاشتم روی انگشت کوچیکش.یک ذره فشار دادم.به صورتش نگاه کردم.دریغ از یک خط که تو چهرش ظاهر بشه.دلم می خواست مثل این مزخرفات چاقو نمی برید...برید.خون زد بیرون.جیکش در نیومد.چشمهاشو هم باز نکرد.روانیم کرد.می خواست من دیگه نگاهشو نبینم!
گفتم:برم سراغ بعدی؟
گفت:کتلت کتلت!حرفم موقوف!

صداشم نلرزید آخه!اگه می لرزید که نمی رفتم سراغ بعدی.

بعدی رو هم بریدم گذاشتم کنار کوچیکه.خون داشت حمام را فرش می کرد.نفهمیدم یهو چی شد که نگاهم گره خورد به شاهرگش.زیر اون پوست زیادی سبز بود.یا شاید...خون...خون....نه. به خاطر خون بود.شاهرگش زیر چاقو تقی صدا کرد و پاره شد.خون فواره زد تو چشمم.نتونستم ببینم چی شد.چشمهام که روش شد دیدم داره جون می ده.گلوش صدا می داد.بدنش تاب بر می داشت به سمت بالا بعد دوباره سنگینی می کرد می افتاد پایین.وحشت کردم.وحشت کردم.چشمهاش هنوز بسته بود.ولی قرمز لباش تازگی داشت،قرمز همیشگی نبود.تند تند شروع کردم به بریدن .خون دیگر با فشار بیرون نمی آمد.بدنش سرد شده بود.از بالا نگاه می کردی شده بود عین تابلوی نقاشی.سرخ سرخ...

همانجور خونی دویدم تو آشپزخانه هر چی کیسه بود آوردم.آخرشم همه جا را کثیف کرد.می خواستم سرشو بزارم تو کیسه بزرگه که چشمم به لبهاش افتاد.رفتم ماتیکشو آوردم کشیدم رو لباش.ماسید.شد خودش.نگاهش چی؟ها؟؟نگاهش؟انگشت کردم زیر حدقه چشمش.عین یک تیله خوش تراش در آمد.سفید سفید...می شد فهمید که چشمهاش سیاه سیاه بوده.گذاشتمشون کنار.بدون نگاه و ماتیک نمی شد.با بیلچه زنگ زدهه زمینو کندم.اول پاهاشو گذاشتم آخر هم انگشتهاشو.درست یادم نیست.شاید یک کیسه یا چندتاشون هنوز تکان می خوردند.داشتم انگشتهاشو می گذاشتم تو گودال که....داشتم انگشتهاشو می گذاشتم تو گودال که رسیدم...

*‌‌‌ * *

تنم خیسه از عرق.پشت ماشبن یه ماتیکه که داره رو صندلی اینور اونور میره.جلوی ماشین هم منم و یه جفت نگاه که توی شیشه الکل تکون می خوره و هرکاری می کنم که تو چشمهام خیره بشن نمی شه.

 

 

 

 

شاید ادامه داشته باشد .. شایدم نه!!

نوشته شده در ٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط unknown نظرات () |

Design By : nightSelect.com