مرثیه ای برای یک رویا

عبور یعنی لحظه هایی که میروی...سالهایی که می مانم

چی می شد اگه یه بار می گفتی آخ؟چی می شد اگر چشمهاتو باز می کردی بهم می گفتی که دردت گرفته؟چی می شد اگر اون نگاهو از من دریغ نمی کردی؟چرا آخه؟این همه خون برای این ریخته نشد که آخرش این بشه...به خاطر این ریخته نشد که الان تو زیر خروار ها خاک ،مثله مثله شده خوابیده باشی و کرمها همدمت باشن و من منتظر فردا صبح باشم..منتظر آخرین صبح زندگیم ...که با طناب دار گره خورده....

یادته؟یادته مستی و نئشگی شراب رفت زیر پوستمون؟یادته نفهمیدیم چی شد؟یادته؟
نمی خواستی کتلت کتلت بشی|..منم نمی خواستم کتلت کتلتت کنم...یادته؟؟تو که می دونی ....دیگه چطور باید بهت می گفتم که دوست دارم؟دیگه چجوری می خواستی بفهمی که دوستت دارم؟خودت مطمئن نبو دی!!...که اگه بودی وقتی انگشت کوچیکت رفت زیر تیزی چاقو می فهمیدی..خودت بودی که شک داشتی...انقدر احمق بودی که فکر می کردی اگه تیکه تیکه بشی ،منو عذاب می دی...فکر می کردی اگه اون چشمهارو ببندی دیگه من وجود ندارم...

درست فهمیده بودی...اگه نبود اون چشمها الان من هم نبودم...انقدر زرنگ بودم که چشمهاتو برای خودم نگه دارم..نگه دارم که همیشه بهشون خیره بشم...نگه دارمشون که آخرین آرزویی داشته باشم روی طناب دار...نگه دارمشون که اون آخرین نئشگی شراب رو همیشه برای خودم نگه دارم.برای خود خودم....

..............



کجا خاکت کردن بیچاره؟میون همه آدمهایی که نگاهشون هیچی نداره؟میون همه کسایی که مردن که فقط مرده باشن؟بیچاره....کی شستت؟تونستن بشورنت بیچاره؟زیر چند خروار خاک مدفونی؟همه که مثل من عاشق نیستن..همه مثل من نیستن که فقط یه ذره خاک ،اونم خاک بارور باغچه رو بریزن روت..خاکی که خودش زندست..خاکی که نمی ره توی ریه هات..خاکی که خفت نمی کنه...

...........

از همون اول نباید می دیدمت...نباید می گذاشتم اون چشمها توی چشمهام نگاه کنن.خودت خواستی که بمیری..خودت خواستی..باور کن اگه امروز صبح دارم نمی زدند بهت قول می دادم آخر هر هفته بیام سر قبرت برات یه گل سرخ بیارم...بیام سر قبرت با چشمهای سیال خودت..سیال و مدهوش در حجم الکل...اینها چه می فهمند که ِآدمها چرا می میرنند...

...................

به همون چشمهات قسم که نمی ترسم از این طناب سفت و زمخت..اگر می خواستم بترسم از بی احساسی چشمانت می ترسیدم..این آخر ها را می گویم...جوری نگاهم می کردی انگار هیچ نیستم...دروغ های دهان را نمی فهمیدم ..اما چشمانت جز راست گفتن چیز دیگری بلد نبودند...به همان چشمهایت قسم که این صبح می خواهد مرا زجر کش کند از نبودنت...از نبودن نگاهت...حتی میان شیشه االکل....چرا خورشید بالا نمی آید؟؟؟؟چرا این آخرین نفسها، چشمانت را به من بازپس نمی دهند؟


............................



طناب را به مانند دستان تو یافتم....چهار پایه را به مانند وجودت...که نگاهم می داشت....زنده شده ای باز؟نگاهم می کنی باز؟در آعوشم می گیری باز؟از همان آغاز می دانستم که دستانت تباه می کنند ...خجسته باد این تباهی....

در میان دستان و وجودت می رقصم...

.........

رضا را به جرم قتل مریم دار زدند...برف می آمد.چتر ها همه سیاه بودند...چشمان مریم به من ارث رسید....زیر ساختمانی بلند بلند...۲۴ طبقه...

تنهای تنها رد شدم....!

 

نوشته شده در ٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط unknown نظرات () |

Design By : nightSelect.com