مرثیه ای برای یک رویا

عبور یعنی لحظه هایی که میروی...سالهایی که می مانم

گوشه کی بود یا بهتره بگیم آقایه گوشه کی بود ؟
آقایه گوشه یه آدم معمولی بود ، آقایه گوشه هیچ خصوصیت خاصی نداشت که اونو از دیگرون متمایز بکنه
یکی بود مثل من ، مثل تو ، هیچ چیزی خاصی هم که بشه بهش استدلال کرد و گفت که گوشه آدم متفاوتیه و با ما فرق میکنه تو وجودش نبود ، یعنی داشت ، ولی مهم نبود ، راستشو بخوای همه ما بلاخره یه هنری برای خودمون داریم یا کاری هست که اینقدر خوب انجام بدیم که توی دنیا کسی نتونه رو دستمون بلند بشه و اون کار رو به اون خوبی انجام بده


ولی خب میدونی ، شانسیه
بسته به بخت و اقبالت اون هنر یا کاری که بلدی شاید بین ملت صاحب ارزش باشه ، شایدم نباشه


ممکنه وقتی به دنیا میای این قابلیت رو داشته باشی که پاهات رو سریع حرکت بدی و اسمت روز تولد اسم همون کسی باشه که بیست سال بعد رکورد دار دو صد متر میشه و آیندش میشه پول و ماشین و شهرت و ... الی آخر


یا نه ممکنه بتونی دستات رو خیلی سریع و بی وقفه تکون بدی و روز تولدت صدات کنن "آقایه گوشه" که شاید بیست سال بعد که هیچ دویست سال بعد هم هیچی نشی ، هیچ کس هم باخبر نشه چی بودی و کی بودی و با دستات چه کاری میتونستی انجام بدی


آقایه گوشه آدم بدی نبود ، آدم مطلقا خوبی هم نبود ،آقای گوشه یه آدم معمولی بود
آقایه " گوشه " گوشه گیر نبود ، به جاش آدم گرم و خوش مشربی بود ، اما گوشه گیر نبود
چرا فکر کردی " گوش چپ" بازی میکرد ؟ اتفاقا فوتبال هم بازی میکرد ، اما هر چی بود " گوش چپ" بازی نمیکرد ،" گــُلر" بود ، تو دروازه که وا میستاد و همین جوری تند تند دستاش رو تکون میداد، توپ اگه دور و بر دستاش میومد هیچ کدوم ردخور نداشت ، همه " دنگ دونگ" میخورد به دستاش و میرفت بیرون ، اما موضوع این بود که توپ ها همش دور و بر دستاش نمیومد ، خیلیاش میرفت اون گوشه موشه ها ، اونجا ها که آقایه گوشه نبود


یه روز به خودش گفت فوتبال هم شد ورزش؟ اصلا میرم دنبال شنا
اما یادش نبود که از آب میترسه ، حیوونی شناگر هم نشد


اما نا امید نشد ، یه تیکه کاغذ داشت که روش آرزو هاش رو نوشته بود
بعضی وقتا به کاغذ نگاه میکرد و میگفت: هوم با این دست ها به همشون میرسم
میخواست از دستاش امید بسازه
هر کاری کرد ، اما نشد


بازم نشد
بازم نشد
لعنتی بازم نشد


با خودش نشست و فکر کرد ، دید هر کاری کرد نشد
"میتونم دستام رو تند تند تکون بدم ، اما چه فایده ؟"
لحظه سختی بود
آقایه گوشه قبول کرد یه آدم معمولیه ، یه آدم معمولی مثل بقیه ، مثل بقیه آدم معمولی ها ،مثل آدم هایی که هر روز توی یک خیابون بلند بدون اینکه توجه کسی رو به خودشون جلب کنند از کنار هم رد میشند و مبدا رو به مقصد میچسبونند
پس ، رفت و یه آدم معمولی شد ، رفت و شد کارمند یه اداره معمولی مثل " اداره مالیه "
صبح زود از خواب پا میشد و میرفت سر کار ، شب خسته و درمونده میرسید خونه
مثل یه آدم معمولی‌، کار ، خواب ، نهار ، شام ، نه هیجانی ، نه لحظه خاصی که وقت ناخوشی بهش فکر کنه وسر ذوق بیارتش ، هیچی که هیچی
انقدر تو این زندگیه معمولی فرو رفته بود که دیگه دست هاش رو فراموش کرده بود ،دست های استثنایی اش رو فراموش کرده بود
حالا آقایه گوشه با دستاش فقط کارایه معمولی میکرد
تو " اداره مالیه" با دستاش پولایه مردم رو میشمرد ، با دستاش لیست بدهکارا رو مینوشت ، دستاش رو سیاه میکرد تا تویه استامپ جوهر بریزه ، با دستاش هیچ کار خاصی نمیکرد ، با دستاش همون کارایی رو میکرد که هر آدم معمولیه دیگه ای هم میتونست انجام بده ، بین خودمون بمونه خیلی هم دست پا چلفتی بود


تا یه روزخدا که آقایه "گوشه" درست گوشه یک پارک نشسته بود و داشت با سال های رفته و سالهای مونده عمرش بازی اعداد میکرد ناگهان به یه نتیجه عجیبی رسید :
" ای وای دیگه چیزی به آخرش نمونده "


یعنی باید بقیه عمرم رو اینجوری بگذرونم؟
تا چند سال دیگه باید هر روز صبح وسط پیاده رو رو بگیرم و برم ؟
تا چند سال باید این شغل مزخرف رو ادامه بدم؟
هر روز صبح راس ساعت شیش از خواب بلند شم ، برم اداره مالیه کارت ورود بزنم بعد یه راست برم پشت میزم کهنه ام که درست وسط سالن بزرگه اداره است و روش نوشته ، میز "آقایه گوشه" بشینم و با یه عده ارباب رجوع بی شعور که انگار پول مالیات رو از گوشت تنشون میکنن چک و چونه بزنم ، شب هم بعد چهار ساعت اضافه کاری واسه شندر غاز پول سیاه ، خسته و مونده بیام خونه و کپه مرگم و بزارم و از فردا آش همین و کاسه همین
تا چند سال؟
واقعا اینه زندگی من؟
گردنش از نامیدی کج شده بود ، تو فکر زندگی لجنش داشت غرق میشد که یهو چشمش افتاد به دست هاش ، دست هایی که خیلی معمولی رویه همدیگه جا خوش کرده بودند
یهو داد زد دستام دستام
ولی یاد اون زمونا افتاد ، اون زمونا که با امید هر دری رو میزد
یاد لیست آرزو ها افتاد ، همیشه همراهش بود ، از جیب کتش کاغذ روبیرون اورد و نگاهش کرد ، کاغذ بعد از این همه سال حسابی زرد و کهنه و تیکه پاره شده بود اما بیشتر سطر هاش قابل خوندن بود
پیش خودش گفت " یه بار دیگه ؟ "
"یه بار دیگه"
دستاش رو بازکرد و شروع کرد به تکون دادنشون ، با بیشترین سرعتی که میتونست دستاش رو تکون داد ، چشماش رو بسته بود ، چند سالی بود که دستاش رو تکون نداده بود ، حس میکرد آزاد شده ، سبک شده


چشماشو باز کرد ، چیزی که میدید رو باور نمیکرد ، چشماش رو به هم فشار داد ، شاید یه خوابه ، اما خواب نبود


یه روز تو یه گوشه از این دنیای ِ بزرگ ، تو گوشه یه شهر شلوغ ، گوشه یه پارک قشنگ ، گوشه یه نیمکت سبز ، آقایه گوشه پرواز کرد
اونم با دستاش


.
.
.
.
.

پسر ایستاده بود و وانمود میکرد که غروب خورشید رو نگاه میکنه ، ساکت بود ، حرفی نمیزد ، گذاشتم تو حال و هوای خودش باشه ، صورتشو ازم پنهان کرده بود

غروب زیبایی بود

چند دقیقه ای گذشت ، پسر حالا درست کنارم نشسته بود ، به راحتی میتونستم به سمت عقب بکِشم اش، هیکل نحیفی داشت ، از پسش بر میومدم ، کافی بود چند دقیقه ای مهارش کنم و داد و هوار راه بندازم تا بقیه برسند ، ولی فایده ای نداشت ، باید جوری روش تاثیر میذاشتم که برای همیشه از این کار منصرف بشه ، فکر کنم داستانم تاثیر خودشو گذاشته بود ، داشت بهش فکر میکرد ، شاید هم چشماش پر از اشک شده بود


صورتشو برگردوند طرفم ، لعنتی ، خبری از اشک نبود ، صورتش از لحظه اول که دیدمش بر افروخته تر شده بود


پسر به حرف اومد : آقایه ...خنده داره من حتی اسمت رو هم نمیدونم ،حتی نمیدونم یهو از کجا پیدات شد ،اون هم اینجا ، حالا اسمت هر چی که هست ، این قصه ها این داستان ها ی مثلا قشنگ که آخرش به یه پیام اخلاقیه تکون دهنده ختم میشه و باهاش میخواند امید رو به زور تو رگ های آدم دو پا تزریق کنند همش از دم چرته ، مسخره است ، مخصوصا داستان تو ، رسیدن به آرزوها ،ببخش که اینو میگم ولی واقعا احمقانه است ، پی گیر هم که بشی میبینی نویسنده اش یکی از همین غربتی هایه کَـلاشه که حتی محض رضای خدا به یک خط از نوشته هاش هم اعتقاد نداره یا شاید برای یه مجله زرد مزخرف نوشته شده که به درد شیشه پاک کردن هم نمیخوره ، یا در بهترین حالتش میتونی نویسنده نامید و مغمومش رو در حال دست و پا زدن تو یک مشت کثافت پیدا کنی ، نویسنده ای که از امید مینویسه ، از چیزی که نداره ، از آرزو هاش ، حالا تو با این قصه ات میخوای منو ...اصلا ولش کن این حرف ها رو ، تو تلاش خودتو کردی ولی موفق نشدی ، امیدوارم به آرزو هات برسی ، امیدوارم عاقبتت مثل من نشه

با خودم گفتم " لعنتی منصرف نشده ، هر جور که شده باید جلوشو بگیرم"

اما دیر شده بود ، دیر جنبیدم ، خودشو پرت کرد پایین
فقط تونستم سقوطش رو دنبال کنم و صدای خفیف برخوردش با زمین ...

عصبی شدم ، داشتم دیوونه میشدم ، باور کردنی نبود ، آخه یکی نیست بگه " گوشه ، مگه تو روانپزشکی ؟ "


لعنتی ، دیگه در حال پرواز به لبه پشت بوم ها نگاه نمی کنم

نوشته شده در ٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط unknown نظرات () |

Design By : nightSelect.com