مرثیه ای برای یک رویا

عبور یعنی لحظه هایی که میروی...سالهایی که می مانم

من اینجا بس دلم تنگ است ......

 

دلم گرفته به یاد تو و غروبی که

        شروع شد همه ی روزهای خوبی که ...

 تفکریست که در من فرود می آید

           که سوخته ست کسی،بوی دود میاید         

((سید مهدی موسوی))

 

از لحظه‌ای که از پنجرة عقب ماشین آخرین نگاه رو تو چشاش میکنی، میدونی که دیگه نمیبینیش. ماشین تو کوچة سرازیری پایین میره و قامت عزیزترین آدم تو کل دنیا کوچیک میشه و کوچیک میشه...اونقدر که دیگه چیزی ازش دیده نمیشه و تو با وجود اینکه خوب میدونی که دیگه نخواهی دیدش، به خودت دروغ میگی... با تمام وجود به خودت دروغ میگی..که این خداحافظی ابدی نیست.. که شاید اگه خدایی اون بالا تو آسمون باشه.. و شاید اگه اون خدا ذره‌ای براش مهم باشه که دو تا آدم ناچیز تو کرة زمین یک جایی وسط کهکشان راه‌شیری وسط میلیاردها میلیارد کهکشان دیگه واقعاٌ همدیگه رو دوست دارن...شاید اون خدا معجزه بلد باشه... شاید اون خدا واسه خاطر این دو تا آدم معجزه کنه... به خودت دروغ میگی.

راه دیگه‌ای نداری... این موجود لعنتی که هر لحظه که ماشین جلوتر میره، قامتش توشیشة عقب ماشین ریزتر و ریزتر میشه.. تنها کسیه که تو کل این کرة خاکی حرفاتو میفهمه... بدون اینکه یک کلمه حرف بزنی میدونه کی سرحالی و کی داغونی... این لعنتی تنها کسیه که تو کل دنیا از موسیقی تا ادبیات... از فلسفه تا سیاست، از مذهب تا سکس، باهاش تفاهم مطلق داری... این لعنتی همونیه که بهت یاد داد که همة مردم دنیا یک مشت آدم عوضی و از خود راضی و متعصب نیستن... که تو این آدما هم پیدا میشه کسی که قدرتو تو این دنیا احساس پوچی و حماقت میکنه... ...و حالا این موجود لعنتی که فقط برای بقا با همة وجود بهش نیاز داری، داره تو پنجرة عقب ماشین ناپدید میشه و میدونی که دیگه نمیبینش... و تو به خودت دروغ میگی...

خوب میدونی که با هر قدم که تو راه جدیدت جلو میری، تو هرلحظه که تو، تودنیای جدید خودت سعی میکنی راه بقا رو پیدا کنی و اون تو دنیای خودش؛ یک آجر به دیواری که داره بینتون کشیده میشه اضافه میشه. خوب میدونی که اگه بزنه و روزی روزگاری هفت-هشت سال دیگه همدیگه رو یک جای دنیا پیدا کنید، دیگه نه تو اون مسافر بغض آلود صندلی عقب ماشینی و نه اون رفیق اشکالود بالای کوچة سرازیری... نه اینکه از عشقتون به هم ذره‌ای کم بشه... نه اینکه احساستون به هم عوض بشه... ولی دنیاهاتون عوض میشه: ترسهاتون، خوشیهاتون، آرزوهاتون، علافی‌های پنح شنبه‌هاتون... اون چیز مطلقاٌ زیبایی که بینتون بود، دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه... میشه راجع به خاطراتش حرف زد... میشه بخاطرش همدیگه رو دوست داشت... ولی دیگه نمیشه تجربش کرد... اون تفاهم مطلق تو گذشته مرده و دفن شده و چیزیکه تو با همة وجود بهش چنگ زدی، جسد پوسیده خاطراتشه...

.

.

.

...
و تو هنوز به خودت دروغ میگی... که شاید اون بالا تو آسمون خدایی باشه.. که شاید اون خدا معجزه بلد باشه...

 




درد


درد را از هر طرف که بخوانی درد است ...بیهوده به دنبال راه میان بر نباش.

.

.

نه شال پشمی یی که به سر بسته بود و نه پالتوی بلندی که به تن داشت و نه جوراب کلفتی که بر پای داشت، هیچکدامشان نتوانست جلوی سوز سردی را که به سویش می آمد، بگیرد. ولی در آن سرما چرا کفش کتانی پوشیده بود؟ و چرا هنگامی که از دالان تنگ و تاریکی عبور کرد ندانست در کجاست؟ آیا آن دالان در حوالی ناصرخسرو قرار گرفته بود و یا این که یکی از کوچه های محله هاى لس آنجلس بود؟

هنگامی که وارد خانه ای قدیمی شد، در میان دالان و در داخل حیاط دید بیمارانی را که همه به کمک چوبدستی راه میرفتند. بی اعتنا به آنان، در اتاق انتظار روی نیمکتی نشست. در یک طرفش زنی با چادرنماز کهنه اى نشسته بود که پسر بچه ای با پاهای باندپیچی شده را در بغل داشت. در سمت دیگرش پیرمردی که چوب های زیربغلش را کنار دستش گذاشته بود. همه انگار مدتی دراز چشم به راه مانده بودند ولی سرانجام از درگاه روبه رو منشی وارد شد و بیماری را به اتاق بغلی که به نظر میرسید اتاق معاینه باشد راهنمایی کرد. بیمار از آن در رفت و دیگر برنگشت. چرا هر کسی به داخل آن درگاه پای گذاشت دیگر از آن بیرون نیامد؟ آیا در خروجی، دری دیگر بود؟ یعنی دری بود که از اتاق معاینه یکراست به حیاط راه داشت؟ راستی چرا در آن روز سرد کفش کتانی پوشیده بود؟

ـ «نوبت شماست! با من بیایید!» صدای مرد بلندقدی بود که روبه رویش ایستاده بود و او را صدا میکرد. ساکت به دنبال مرد به راه افتاد و به آن اتاق دیگر رفت. سپس مرد منشی او را با دکتر تنها گذاشت و از اتاق خارج شد. در سه گوشه ی اتاق معاینه سه میز کار بود و پشت هر میز دکتری نشسته بود.

دکتر عینکی مسنی او را به نام صدا زد:«آقای گودرزى بیایین جلو! خدا بد نده! چطور شده دوباره گذارتون به اینجا افتاده؟ مشکل تون چیه؟

ـ«پام درد میکنه!» و برای گفتن دردش گامی به سوی او برداشت.

ـ«متوجه ام. اینجا کسانی می آن که پاشون درد میکنه. همه شون مریضای خودم هسن! شما چتونه؟ چیکار کردین که پاتون درد میکنه؟!

ـ«من هیچ کاری نکرده ام.

ـ«عجیبه!... نکنه با پاتون را رفتین؟

ـ«بله!

ـ«خب نباس زیاد را رفت. نباس دور رفت،... ببینم نکنه اشکال از کفش تونه؟

ـ«کفش من خیلی راحته.

ـ«بیاین جلوتر تا ببینم!» آهسته به سوی میز مرد مسن رفت.

ـ«ببینم شما توی کفشاتون چی میذارین که باعث پا دردتون میشه؟

ـ«هیچی!

ـ«خوب فکر کنین و راستش رو بگین!

ـ«باور کنین هیچی!

ـ«کفشاتونو در بیارین!

آهسته از همانجایی که خبردار ایستاده بود کفش هایش را از پا درآورد. دکتر مسن را دید که از پشت میزش برخاست و به سوی او آمد. چکش معاینه اعصاب را در یک دستش گرفته بود و با دست دیگرش با چکش بازی میکرد.

یکباره، برای لحظه ای همه چیز خشک شد و از حرکت ایستاد. آن لحظه به برق گرفتگی میمانست. چیزی ناگهان سریع بر روی پایش فرود آمد و سوزش کرخت کننده ای در رگ ها و عصب های پایش دوید. دکتر عینکی با آرامشی وصف نشدنی آهسته خم شد و لنگه کفش کتانی او را در دست گرفت و به داخل آن نگریست.

ـ«دیدین دروغ میگفتین. شما به ما گفتین توی کفش تون هیچی نمیذارین در حالی که شماتوی کفشاتون پاهاتون رو قایم میکنین!» و سپس کفش را آرام بر زمین گذاشت.

«حالا مشکل تون چیه؟

باز با لحنی روانشناسانه ادامه داد:چی حس میکنین؟

ـ«د... درد!

ـ«به نظر من شما... نباس حس کنین، شما اصن نباس را برین!» به سمت میزش برگشت و برایش نسخه ای نوشت«شما برای مدتی بایس با چوبدستی و بدون کفش را برین!

هنوز از شدت ضربه نخستین گیج بود که صدای دکتر جوانتر را شنید:«ناراحتی دیگه ای ندارین؟

ـ«اِ... چشمم

ـ«چشم تون چی؟ صدای دکتر جوانتر بود که از پشت میزش برخاسته بود و به سویش می آمد.

ـ«چشمم درد میکنه.

ـ«از عینک تونه!

ـ«از عینکم نیس!

ـ«شما دکترین یا من؟ بدینش به من تا ببینم! بهتون میگم عینکتون رو عوض کنین! اصن به نظر من کمتر مطالعه کنین!

ـ«ولی عینک من نواِ. نمره اش عوض نشده!

ـ«آقای گودرزى شما اصن لازم نیس مطالعه کنین تا این بلا رو سر چشِ خودتون بیارین!» عینکش را دیگر پس نداد.

ـ«حالا اینو بزنین به چشم تون!» به جایش عینک سیاهی را به او داد.

چرا دیگر عینکش را به او پس نداد؟

 «ولی با این عینک من هیچ جا رو نمیبینم.

ـ«بهتر! اصن چش میخوای چیکار کنی؟!

صدای دکتر سوم را از گوشه دیگر اتاق شنید. صدا به سوی او نزدیک میشد.«دیگه مشکلی ندارین؟» بوی ادکلن آزارویی را در نزدیکی خود تشخیص داد. به سوی جایی که صدا از آنجا آمده بود نگریست و چیزی نگفت.

ـ«چرا ساکتی؟ خوب فکر کن!

ـ«اِ... دستم

ـ«دستت؟ دستت چی؟

ـ«دستم درد میکنه.

ـ«برای چی؟

ـ«نمیدونم. شاید از کار زیاد...

ـ«ببینین اینجا ما«شاید» و «اگر» و «ولی» نداریم... خب حالا بیارینش جلو تا ببینم!»، چشمانش را سیاهی عینک فرا گرفته بود ولی آهسته دستانش را به سوی صدا دراز کرد. دستانش در هوا بود که ناگهان صدای فرود آمدن چیزی را شنید و سوزش غریبی در کف دستانش نشست که پخش شد و سپس خود را به مچ و آرنج رسانید.

ـ«چیزی حس میکنین؟

ـ«بله.

ـ«آقای گودرزى مشکل شما اینه که زیادی حس میکنین! شما نبایس تا این حد حساسیت نشون بدین!

صدا با خونسردی از او دور شد و به سوی میز رفت و کمی بعد فرود آمد و به جایش خش خش قلمی بر روی کاغذ برخاست. ولی نه، تنها یک صدا نبود بلکه صدای قلم هایی بود که بر کاغذهایی میدویدند. ناگهان صدای هر سه را شنید.«اینم نسخه تون! خب آقای گودرزى برا امروز کافیه!» و صدای دکتر مسن تر را شنید که مرد منشی را صدا میزد. «نفر بعدی!

توانش را نداشت که برخیزد و کورمال کورمال از آن مکان تنگ و تاریک خارج شود و خود را به خیابانی برساند و یا حتی از جایش تکان بخورد. خواست خود را به خیابان ناصرخسرو و یا محله هاى لس آنجلس؟! برساند و تاکسی نارنجی و یا مترویی سوار شود و خود را به خانه ای برساند ولی هزاران مورچه یخزده در میان رگ ها و استخوان هایش میلولیدند و او را نیش میزدند. جز جنبش چند سایه در اطرافش چشمانش دیگر هیچ چیز را ندید.

ـ«گفتیم نوبت شما تموم شده! میتونین برین!» صدای فریاد دکتر مسن تر بود که میشنید. خواست برخیزد و اگر شده یک گام و فقط یک گام به سوی در بردارد ولی پاهایش دیگر هیچ چیز را حس نمیکرد. انگار با هر جنبشی به پایش، سنگینی تخته سنگی ناپیدا و بسته شده به قوزک پای را با خود میکشد. خواست حرکتی هر چند کوچک و مختصر داشته باشد تا نشان دهد که هنوز زنده است و هنوز نفس میکشد. خواست ولی نتوانست. پس دیگر نجنبید و دیگر چیزی جز لرز و سرما را حس نکرد.

 

 

 


نوشته شده در ۱۳ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط unknown نظرات () |

Design By : nightSelect.com