مرثیه ای برای یک رویا

عبور یعنی لحظه هایی که میروی...سالهایی که می مانم

اگر که درد از این گریه تا عصب برسد .............
.
.
.
.
.
.
کسی نمیاید،نه کسی نمیاید



طعم گس تو

نفسهایم را می کشم روی گردن بلند و کشیده ات و می بوسمش.نگاه می کنم به چشمهای همیشه بسته ات که سایه ای تیره پشت پلکهایشان را پوشانده.یک دستم را از پشت کمرت می اورم می کشم روی پوست سرد و مرطوب صورتت تا تمام خطوط چهره ات را به خاطر داشته باشم.می کشم روی لبهایت...و می بوسمشان....می خوابانمت روی زمین..آخ که نمی دانی چه دردی است لمس نکردن کسی که دیوانه وار دوستش داری...بازویم را می اندازم روی سینه های برهنه ات.فکرش را هم نمی کردم که سینه هایت این شکلی باشند...به نفس نفس می افتم ..به نفس نفس می افتیم.....موهای ژولیده ات را چنگ می زنم... و تو با چشمان بسته هنوز نگاهم می کنی و نمی فهمی که چه دردی است نداشتن آغوشت....شهوت بخار می شود از دهانم می زند بیرون ...از زبانم که دارد برای پیدا کردن ذره ای گرما تمام بدنت را می جوید...موهایت لای انگشتهایم ،زیر ناخن هایم می ماند....

کمی کنار هم دراز می کشیم به اسمان نگاه می کنیم.به آسمانی که دیگر اهمیتی ندارد که ستاره داشته باشد یا نه...ابر داشته باشد یا نه..باران ازش بیاید یا نه....می گویم سیگار می کشی؟جواب نمی دهی....پارچه سفید را دوباره می کشم روی تمام بدنت...لباسهایم را می پوشم.لبهایت را می بوسم می گذارمت همانجا که بودی.....بعد خاک می ریزم....خاک می ریزم.....خاک می ریزم...خاک می ریزم....آخ که چه دردی است لمس نکردن آغوش کسی که بیشتر از همه دوستش داشته ای...موهایت لای انگشتهایم،زیر ناخنهایم هنوز مانده...و طعم گس همیشگی بدنت زیر زبانم...



مکتوب شد در ساعت درد..

نوشته شده در ٢۳ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط unknown نظرات () |

Design By : nightSelect.com