مرثیه ای برای یک رویا

عبور یعنی لحظه هایی که میروی...سالهایی که می مانم

شبه. سرده. بارون میاد.
من مستم. داغونم، خیسم.

دست تو جیب پالتو دارم تند تند میرم سمت خونه که می بینمش.
موجود مفلوکِ مریض و آب کشیده.
سگ، حتی وقتی سالم و سیر و خوشحاله،‌ یک نگاه ملتمس و پر نیاز داره. انگار همه خوشبختی زندگیش رو کردن تو گاوصندوق و کلیدش رو دادن دست تو. انگار اگه نتونه مهر تو رو جلب کنه، اگه پنج دقیقه بلغزه و توجه تو رو از دست بده، ‌منهای اینکه تو زندگی چقدر سگ بلند قامت و خوش پارس و باهوشیه، زندگیش به لعنت خدا نمیارزه و به عنوان جرج دابلیوِ سگها تو تاریخ ثبت میشه. سگ، وقتی گرسنه گوشه خیابون بی حال افتاده و شر شر بارون روش میریزه، یک نگاهی داره که اشک هر نره خر نتراشیده ریشو رو در میاره.

برمیگردم طرف یک مغازه بیست و چهار ساعته که سر چهار راه قبلی دیده بودم.
- غذای سگ دارید؟
- آره. چه جورش رو میخوای؟
- نمیدونم، من تا حالا سگ نداشتم. ... بهترینش رو بده. گرون ترینش رو.

برمیگردم بالا سرش و قوطی رو باز میکنم میگذارم جلوش. روش رو میکنه اونور.
- بخور خره. همچین چیزی دیگه گیرت نمیاد حالاحالاها.
تو چشمام خیره میشه.
- تو که سگ نگه دار نیستی؟
- هاا؟
- تو. تو که اهل سگ نگه داشتن نیستی؟
- نه. من خودم رو هم شانسی تا الان نگه داشتم.
- ول کن منو، بگذار به بدبختی خودم برسم.
- چی؟ نه ابله. غذا آوردم واست. چیکار داری من سگ نگه دارم یا نه؟ بخور حالش رو ببر.
- نه بیخیال. مرسی، بیخیال ما شو.
شاکی میشم.
-  الاغ، آخه مرگت چیه؟ واسه تو چه فرق میکنه؟!
یک مدت ساکت نگام میکنه.
- ببین، این زندگی کثافت و مزخرف و سگی من الان فقط یک نکته مثبت داره، اونهم اینکه نسبتاً بهش عادت کردم. به این زیر بارون لرزیدن و از بچه مدرسه ای سنگ خوردن و ته مونده غذای گندیده از لای آشغالا پیدا کردن عادت کردم. حالا تو یکهو یک شب سبز میشی، یکم ناز و نوازشم میکنی، یک قوطی غذا درجه یک برام میاری. بعد هم میری دنبال بدبختیت. فکر میکنی بعد که رفتی، من امشب خوابم میبره؟ تا صبح قلبم تند میزنه. میرم تو هزار خیالات که اگه یک در میلیون فردا شب برگردی و اگه یک در میلیارد یک روز صاحبم بشی و ببریم خونه، چجور بهت دل میبندم و چجور واست دم تکون میدم و چجور تا اخرین لحظه عمرم بهت وفادار میمونم . فردا صبح تا شب همین جور دور خودم میچرخم و سعی میکنم حواس خودم رو پرت کنم که یک بند به این ساعتِ شب و اینکه چقدر امکان داره دوباره برگردی فکر نکنم. مزه غذایی که امشب برام آوردی زیر دندونامه و نه گشنمه و نه اگه بود به خودم اجازه میدادم این مزه رو با غذای گندیده تو آشغالا عوض کنم. فردا شب که تو بر نمیگردی. من میمونم، تنها، خیس و گشنه تر از امشب. تو مغزم هزار تا فکر بی معنی تاب میخوره که شاید اگه امشب خودم رو بیشتر لوس میکردم، اگه نیازمندانه تر تو چشات خیره میشدم، اگه پوزم رو به دستات میمالیدم، شاید برمیگشتی. فکر میکنی فردا شب تا صبح خوابم میبره؟ فکر میکنی روز بعدش غذا از گلوم پایین میره و شب بعدش خوابم میبره؟‌ دو هفته تموم بی خوابی میکشم. دو هفته تموم حسرت تک تک کارایی که امشب میتونستم بکنم که شانس برگشتن تورو بیشتر کنه رو میخورم. دو هفته گرسنگی میکشم که مزه این قوطی صاب مرده از دهنم در نیاد. دو هفته داغون میشدم، تا بعد دوباره یواش یواش عادت میکنم به نبودن تو و به زندگی سگی خودم، گشنه و خیس و تنها وسط خیابون. تو که سگ نگه دار نیستی. بیخیال ما شو.
- باشه.

راه میافتم طرف خونه. سر راه قوطی غذا رو میندازم تو جوب.

نوشته شده در ۱٠ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط unknown نظرات () |

Design By : nightSelect.com