طعم گس تو

اگر که درد از این گریه تا عصب برسد .............
.
.
.
.
.
.
کسی نمیاید،نه کسی نمیاید



طعم گس تو

نفسهایم را می کشم روی گردن بلند و کشیده ات و می بوسمش.نگاه می کنم به چشمهای همیشه بسته ات که سایه ای تیره پشت پلکهایشان را پوشانده.یک دستم را از پشت کمرت می اورم می کشم روی پوست سرد و مرطوب صورتت تا تمام خطوط چهره ات را به خاطر داشته باشم.می کشم روی لبهایت...و می بوسمشان....می خوابانمت روی زمین..آخ که نمی دانی چه دردی است لمس نکردن کسی که دیوانه وار دوستش داری...بازویم را می اندازم روی سینه های برهنه ات.فکرش را هم نمی کردم که سینه هایت این شکلی باشند...به نفس نفس می افتم ..به نفس نفس می افتیم.....موهای ژولیده ات را چنگ می زنم... و تو با چشمان بسته هنوز نگاهم می کنی و نمی فهمی که چه دردی است نداشتن آغوشت....شهوت بخار می شود از دهانم می زند بیرون ...از زبانم که دارد برای پیدا کردن ذره ای گرما تمام بدنت را می جوید...موهایت لای انگشتهایم ،زیر ناخن هایم می ماند....

کمی کنار هم دراز می کشیم به اسمان نگاه می کنیم.به آسمانی که دیگر اهمیتی ندارد که ستاره داشته باشد یا نه...ابر داشته باشد یا نه..باران ازش بیاید یا نه....می گویم سیگار می کشی؟جواب نمی دهی....پارچه سفید را دوباره می کشم روی تمام بدنت...لباسهایم را می پوشم.لبهایت را می بوسم می گذارمت همانجا که بودی.....بعد خاک می ریزم....خاک می ریزم.....خاک می ریزم...خاک می ریزم....آخ که چه دردی است لمس نکردن آغوش کسی که بیشتر از همه دوستش داشته ای...موهایت لای انگشتهایم،زیر ناخنهایم هنوز مانده...و طعم گس همیشگی بدنت زیر زبانم...



مکتوب شد در ساعت درد..

/ 13 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
طیبه تیموری

درود خیلی زود شاید با همان جمله اول می دانستم راوی دارد با مرده ای عاشقش بوده عشقبازی می کند. حسرت را خوب به تصویر کشیده اید اما پرداختن به صحنه های اروتیک بیش از توصیفاتی که می توانست دل خواننده را بلرزاند واژه به خود اختصاص داده است. اینکه این صحنه ها باشند هیچ ایرادی ندارد اما این داستان خیلی زود جمع و جور شده و یه طور بلاتکلیفی دارد. مثلاً این جسد از کجا آمده؟ کجا نگهداری می شه؟ اصلاً چرا مرده؟ این حسرت از کجا سرچشمه می گیره، از مرگ یا سرخوردگی هایی که در دوران حیات معشوق بوده به آسمانی که دیگر اهمیتی ندارد که ستاره داشته باشد یا نه...ابر داشته باشد یا نه..باران ازش بیاید یا نه.... این جملات رو خیلی دوست داشتم موفق باشی

ناتانائیل

سلام دوست ممنونم از دعوت راستش غم حاکم بر فضا و نوع نوشته یک جوری شبیه صرفا بیان حس بود یعنی اگر قصد داستان بوده باشد خب فضا دچار اشکال است اما اگر صرفا بیان حس باشد خب می توان گفت غمناک است ... گرچه احساس می کنم نحوه ی پرداختن به این غم می توانست تاثیر گذار تر باشد ممنون و مانا باشی دوست

رومینا عابدی

سلام دوست ممنونم راستش گاهی این جوری می شه هی همش ارور ارور اما لطفا نا امید نشو بمون برای رای مکررا مرسی دوست[لبخند][گل]

بهزاد

سلام آخرش تونستم بیام به وبلاگت پستهای قبل رو هم خوندم و لذت بردم من هم با شعری به روزم و منتظر...

رومینا عابدی

چقد از دست خودم دلگیرم دارم از دست خودم می میرم سلام دوست دعوتید به یک پست اسفند ماهی که منتظر نقد و نظر شماست

محمد صدیق

سلام گرامی سرشار از احساسید و اندیشه... از خواندنتان لذت بردم... وبه رسم ادب دعوتید به 2 غزل... [گل]

سنا

چه خوب بوووووود مرسی